نشست روبروی قاب عکس
موج موهایش را باز کرد
عکس غرق در خوشی شد.
دستهایش را از هم گشود
نسیم وزیدن گرفت
موهای عکس پیچ و تاب خورد.
قاب را تا صورتش بالا آورد
نگاه در نگاهش دوخت
دو شعله در چشمهای عکس گیرا شد.
دستهایش را دراز کرد
دستی به نرمی دستش را گرفت
دست در دست هم پرواز کردند.
روز مادر مبارک
*: دوست داشتم نام دختر شعرم کلارا باشد، گذاشتمش عنوان شعر
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
چقدر فاصله ها زود پر می شوند
کافیست دستم را بر شانه ات بگذارم
تمام گذشته دود می شود به آسمان
حالا
من هستم و تو
انگار همیشه بوده ای
انگار همیشه بوده ام
پ.ن. این دست نوشته را تقدیم دوستی نازنین کردم که قریب ۲۸ سال بود ندیده بودمش. آنقدر خوشحال شد که تشویق شدم اینجا هم بگذارم.
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی